
عشق یعنی چی؟؟؟ کالن داشت توی باغ برای خودش قدم میزد که یهو یه نفر از پشت دستهاش رو گرفت یقه اش رو یکم کشید پایین و محکم گازش میگیره. کالن:آآآآآآآخ!سوبارو دردم گرفت.آرومتر! سوبارو:خونت برای آروم خوردنش خیلی شیرینه! بازم گازش گرفت.کالن از درد صداش در نمیومد چند دقیقه بعدشم بیهوش شدو افتاد رو دست سوبارو. سوبارو:فکر کنم خیلی ازش خون خوردم. بعدم کالن رو بغل کردوبردش به اتاق وخوابوند یه چی...
ادامه مطلب
عشق یعنی چی؟؟؟ کالن داشت توی باغ برای خودش قدم میزد که یهو یه نفر از پشت دستهاش رو گرفت یقه اش رو یکم کشید پایین و محکم گازش میگیره. کالن:آآآآآآآخ!سوبارو دردم گرفت.آرومتر! سوبارو:خونت برای آروم خوردنش خیلی شیرینه! بازم گازش گرفت.کالن از درد صداش در نمیومد چند دقیقه بعدشم بیهوش شدو افتاد رو دست سوبارو. سوبارو:فکر کنم خیلی ازش خون خوردم. بعدم کالن رو بغل کردوبردش به اتاق وخوابوند یه چیزی تو دست را...
ادامه مطلب
وقتی بچه ها از مدرسه برگشتن دیدن یه دختر دیگه دم در ایستاده.همه به دختر خیره شدن. دختر بعد چند لحظه گفت:گومن.فکر کنم اشتباه اومدم. ریجی:منظورت چیه تو انسان نیستی نه؟ دختر:ام.چیزه. گومن. داشت میرفت سمت در که یهو آیاتو جلوش ظاهر شد وگفت:حالا حالاها تشریف داشتی! دختر:هه!میبینم که فامیلیم! ریتا:یعنی می خوای بگی خون آشامی؟ دختر:اول بگین درس اومدم یا نه؟ آزوسا:دنبال...کجایی؟ دختر:دنبال یه عمارت که مال ساکاماکیاس. لایتو:این داف خوشگله دنبال اینجا بوده اسمت چیه ومعرفی نمیکنی؟ دختر:ای وای!ببخشید یادم رفت من ساکاماکیکورنلیا هستم. همه با هم:ناااااااااااااااا...
ادامه مطلب
کالن اون چاقو رو کنارچاقوی آینهایخودش گذاشت. سی سی:سلام خانم عاشق! نویسنده:جونم؟!سی سی اینو از کجا آوردی؟ سی سی:قیافه اش اینو میگه. کالن:خفه سیسی. سیسی:چی گفتی؟! نویسنده:آقااااااا!شماها باید برید مدرسه هاااا!بجنبید تا ریتا نیومده. سیسی:باشه به بزرگی خودم میبخشمت تکرار نشه. (جواب کالن رو سانسور کردم تا دعوا نشه) سیسی:مام اومدیم. یوفی:چه عجب! بعد از مدرسه کو:شرلی سان یه دقیقه بیا. شرلی:میخوای خونمو بخوری!؟ کو:نه میخوام باهات قدم بزنم. شرلی:ب باشه. اونا:شروع کردن به راه رفتن توی حیاط. یهو کو به آسمون خیره شد و گریهاش گرفت. شرلی:اه!کو کون چرا گ...
ادامه مطلب
.Kallen put the silver knife beside her ownMirror knife .C.C:hi there lover girl ?Writer:soul!where did you get that C.C !C.C:her face said it all .Kallen:shut up C.C ?C.C:what did you say .Writer:hey guy's you have to school before Rita comes .C.C:I'll excuse you on my being the bigger one (Kallen's answer has been censored). .C.C:we've come !Euphy:what a surprise After school .Kou:Shirley I want you to come with me ?Shirley:Kou are you goa eat my blood .Kou:nope I want to have a walk with you .Shirley:o okay then .In the garden suddenly Kou started crying when looking at sky ?Shirley:oh!Kou are you okay .I remembered my past said kou .After a romantic talk Shirley said:Kou I wish if you do...
ادامه مطلب
(این قسمت با گذشته خانواده کوزوکی آشناتون میکنم) کالن روی پشت بوم نشسته و فکر میکنه:مادر...مادر تو زود رفتی...ما بهت نیاز داریم. یهو صدای افتادن یه چیزی توجهشو جمع میکنه. کالن:کی اونجاس؟به به میلی خانم فکر نمیکردم فضول باشی! میلی:گو گومن!من منظوری نداشتم! کالن:(قیافهشوترسناک میکنه)دفعه بعد که خواستی بیای رو پشت دوباره فکر کن چون من هر دفعه با آدما خوب رفتار نمیکنم!حالا اگه جونتو دوس داری راتو بکش برو! میلی فوری بدو بدو میره پیش شرلی شرلی:اه!تو کی بیدار شدی؟ میلی:زیاد نیس!واو!چرا کالن چان انقدر خشنه؟اون که ی شاهزادهی خوشبخته. ریتا:درست نیس. شرلی:شما کی...
ادامه مطلب
میلی از دیشب تا الان بیهوش بود،شرلی با یه قیافه نگران کنارش رو تخت نشسته بود. ریتا:بد بختو بهکشتن دادی حالا نگرانشی!؟ شرلی:ای بابا!اینم خودشو لوس کرده دو تا چاقوعه دیگه! ریتا:اولا ایشون یه انسانه دوما چاقوعه اسباب بازی که نیس!اهه! شرلی:خب چکار کنم حوصلم سر رفته بود شمام که یکی از یکی حوصله سربر تر! ریتا:یکم کتاب بخون برات خوبه! شرلی:باشه بابا!غلط کردم خوبه!؟من میرم بیدار شد صدام کن. ریتا:داشتی تشریف میبردی! شرلی میرهای بیرون و برا خودش قدم میزنه.توی حیاط یویی رو میبینه. شرلی:آه!یویی سان تو اینجا چکار میکنی؟ یویی:شرلی سان؟هیچی دارم به خاطراتم با این پسر...
ادامه مطلب
فردای اون روز وقتی میلی از خواب بیدار میشه ساعت ۸ شب بود. شرلی:چطوری خرس قطبی؟ میلی:ااااااااااااه!!اذیتم نکن!دیشب کلی اون پسره ازم خون خورد. شرلی:پسره!؟اینجا اکثرا پسرن باهوش! میلی:همون منحرفه!که یسره میگه بیچ چان!بیچ چان!آخه من کجام هرزه هست؟ شرلی:خخخخخ!خیله خب پاشو بریم پایین امروز میخوام با پسرا بازی کنیم! میلی:خدا خودش رحم کنه!! شرلی و میلی تو راهرو لایتو رو دیدن. لایتو:چطوری بیچ چان؟ شرلی:جرات داری دوباره بگو! لایتو: بیچ... شرلی ۸ تا چاقو پشت خودش در آورد ولایتو خفه شد. شرلی و میلی:هاهاهاهاهاهاها! شرلی:من ۴ تا داوطلب میخوام. یویی آیاتو کوو لایتو شدن ...
ادامه مطلب
شرلی ومیلی لباساشونو عوض کردم و اومدن پایین که یهو میلی خورد زمین و پاش خونی شدو... شرلی:شما خون آشامید!همتون؟ کالن:نه من وخواهرام گیاس اونر(دارنده)و یویی هم آدمه. میلی:هاه!! شرلی:ولی...قرار ما این نبود! همه با هم: قرار!!!! میلی:دوست بابامون گفت مادروپدرم رفتن مسافرت و معلوم نیست کی برگردن برای همین بهش گفتن ما بیایم اینجا ولی... کالن:اسمش...اسم دوست بابات رو بگو! شرلی: کارلا...تسوکینامی کارلا! همه با هم:ناااااااااااااااانی؟؟؟ یویی:پس... سی سی:امیدی به برگشت به خونه نداشته باشین! میلی: آخه چرا؟ یوما:هر کسی رو که میفرستن اینجا یا نمیره یا میمیره!!! میلی:چ چی؟؟ شرلی...
ادامه مطلب